چرکنویس یک باستانشناس

 
دنیای متفاوت ما
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
 

با چه عشقی نگاه میکرد به دریای آروم

به موج های ریز و بازتاب نور ماه از دریا

پرسیدم چیه که این منظره رو تا این حد براش جذاب کرده؟

گفت اینکه دریا نور ماه رو زیبا تر از خود ماه به جلوه میگذاره

در برگشت با خودم فکر می کردم زندگی آدمها هم همینطوره زندگی بعضی از آدمها مثل همین دریا پر از لبخند های ریزه, هر موج مثل یه لبخند دهن باز میکنه و در زمانی کوتاه محو میشه اما تعداد اون لبخند ها اونقدر زیاده که محو شدن اونها هیچ تاثیری تو جلوه نورانی دریا نداره, اون قشنگه خیلی پر شکوهه, نورانی و چشمگیر

اما عمیق نیست

 

انگار

باید همدیگر را ترک کنیم

 


 
 
باور کن
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

سفید پوستان مسیحی سرخ پوستان را قتل عام کردند روستاهایشان را آتش زدند زمینهایشان را تصاحب کردند و روی آن کلیساهایی ساختند و در کلیساهایشان ایستادند و گفتند خدایا کمک کن که با همسایه ام مهربان باشم!!!

 


 
 
معجزه
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
 

چیزی شبیه به معجزه است که هر شب به خیر میگذرد

بدون اینکه کسی گفته باشد "شب به خیر"


 
 
فرهنگ لغت شهرنشینی
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

پیاده روی، قدم زدن: در اینجا (تهران)، یعنی احساس کردی دلت طبیعت و تحرک خواسته،

 یعنی کنار خیابان غبار آلود و دود خیز راه بیافتی با صدای بوق و گنجشک های وحشت زده تا بروی و برسی به یک تکه کوچکی از سبزه های صاف یک دست سلمونی شده و گلهای منظم و همرنگ که کنار هم به فاصله های مرتبی کاشته شده اند و چند درخت که هر گوشه آن را بریده اند و درختی را که در تصور میکنند باید اینطور باشد ساخته اند و یک فواره مصنوعی که آب را مرتب و بی هیجان از توی حوض آبی پر از سیم و چراغ میکشد و به هوا پرتاب میکند،

چند دوری دور این فضای کوچک بگردی و همین که از دو دور بیشتر شد یک شهروند محترمی هم در حوالی تو خواهد گشت!

بعد تصور میشود که چون توی پارک میگردی لابد به درد خانه بردن میخوری!‌ در این صورت میشوی خانم محترم و دختر قشنگ و عزیزم و ...

و بعد یک پیشنهاد

و بعد هم که مشخص شد که این کاره نیستی!!!! میشی دختره خراب و زشت!!

با قیافه عبوس از اینهمه گل و درخت و سبزه و آدم مصنوعی و بر میگردی خونه تا وقتی دوباره فراموش کنی که پیاده روی و خانم محترم و دختر خراب در فرهنگ لغات شهر نشینی چه معنی ای داشت!!!


 
 
دائو ده جینگ
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

دفتر یازدهم

 

سی پره

در ناف چرخ به هم میرسند

جایی که چرخ نیست

همان جایی است که مفید است

 

میانش را خالی کرده

از گل، کوزه میسازند

جایی که کوزه نیست

همان جایی است که مفید است

 

 درها و پنجره ها را ببر

تا اتاق بسازی

در همان جایی که اتاق نیست

اتاقی برای تو هست

 

پس فایده مندی چیزی که هست

در استفاده از چیزیست که نیست


 
 
وزش سرد
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

وزش پر شوری بود، در دلم کوران کرد

پروانه های همیشه خاموش، پروازی پر غوغا سر گرفتند

پروانه ها پر پر زدند و باروهای دلم کهنه بود

حصارها آوار شدند بر دلم

چه کوران بیرحمانه ای


 
 
جیب ها و نفس ها
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

درخت ها میسوزند،زمین خالی میشود، واگذار میشود

ساختمانهای بیشماری رشد می کنند،

جیبهای اندکی ورم میکنند و نفس های بیشماری تنگ تر میشود

سیاره من یک قدم دیگر به سوی ویرانی برمیدارد

کاش میتوانستم زمین را بردارم و فرار کنم از دست این انسان حریص


 
 
دلتنگی
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

هنگامیکه از لابه لای آن حوله سفید صدای نفسهایت دیگر به گوشم نرسید انگار نوری در گذشته هایم با سوسویی خفیف خاموش شد.

خودم را تنها در میان جمعیتی دیدم که با چهره های ملولشان به چمدان صورتی رنگی نگاه میکردند که عزیزترین یادگار کودکی ام را با خود می برد.

صدای نوازشگر دعا با فریاد قساوت گونه برخورد سنگ و خاک بر روی آن تابوت فلزی در هم آویخت این صدای آواری بود که بر سرم میریخت، تاب نیاوردم،‌بی هدف دویدم...

تصور کردم در آرامش آن اتاق کوچک زیر نور زرد رنگی که از بالای سرم بروی دستم می تابید صدایی خسته میگوید:  "هیتا بابا اون ریش تراش من کجاست؟" من با تنبلی دست از خواندن کتابم بر میدارم کشو را میکشم و ریش تراش فکسنی قراضه را با بیحالی به او میرسانم هنوز ریش تراش در دستانش جا نشد که همه چیز ناپدید شد... برای من گریزی نیست

گلهایی که فرو میریزد و صندوقچه محبتم که آرام آرام میرود در دل خاک

آسوده بخواب


 
 
سیاستمدارها
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

 عاشق این حرف ژان روستان هستم:

"اگر سیاستمداران جهان به جای فکر کردن درباره تصمیم گیری هایشان شیر یا خط می انداختند، دنیا به هیچ وجه از آنچه که هست بدتر نمیشد"


 
 
مقنعه
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

وارد خیابونای تهران که شدم دیدم بچه های مدرسه ای دارن میرن مدرسه! یادم افتاد که مهر ماه شروع شده و سال تحصیلی و ... 

یهو احساس کردم که دلم چقدر واسه اون مقنعه بچگیا که های چونش میچرحید و میومد روی گوشم تنگ شده!! چقدر اون موقع ها از اینکه شنواییمو کم میکنه و باعث میشه سرم بخاره ازش متنفر بودم!!!!!

از دوست خوبم بابات تذکر ممنون حقیقتش یادم رفته بود مقنعه است یا مغنعه


 
 
هذیان در باران
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
 

بوی نم نفس کشیدن را هم شاد میکند یا منم که حس میکنم با باران همه چیز شاد میشود، مست میشوم و رویایی...

همه چیز پشت شیشه رقصنده است طاقی آرامگاه تپتی آهار با آنهمه جدیت، نخلهای بلند و اوکالیپتوسهای با ابهت، تپه ها، جاده و ... حتی نیشکر ها که همیشه با قیافه های ساده به من لبخند میزدند.

میدانم که واقعا نیشکر ها نمیرقصند،‌ آرامگاه، ‌درختان اوکالیپتوس، نخلهای بلند، تپه ها، ‌جاده و ... هیچ کدام آنطور که من میبینم نمیرقصند... اما چه فرق دارد تو گمان کن که وقتی من اینطور میبینم همه دارند میرقصند...

چه خوب زیر این باران، من، یک انسان کم اهمیت قرن لعنتی بیستم میتوانم به چشم ببینم که آرامگاه شاهی که در ٣۵٠٠ سال پیشتر اهمیتی داشته است، دارد برایم میرقصد... میتوانم باور کنم چون به چشم میبینم!

مدیر میرقصد کارگرها هم میرقصند... مدیر فرار میکند از زیر باران کارگرها هم فرار میکنند، حتی روباه ها هم در حال فرارند....

در زمینه افکار کم تحرک من چه هیاهویی برپا کرده قطره های بارانی که نامرتب به سقف فلزی میکوبند...

آدمها هم مثل همین قطره ها متولد میشوند همیشه سقوط میکنند، دارایی های را مانند گرد و غبار به خود جذب میکنند و به خاک میافتند آنچه را که جذب کردند روی خاک باقی میگذارند و در دل خاک فرو میروند!

تکان سخت ماشین هوشیارم کرد حاجی (اصطلاحا به جناب مداحی میگفتیم) در فرار از باران خودش را به سرعت روی صندلی راننده انداخت و رو به بقیه گفت: چی میخوایم شام بخوریم فکر کنم باید بریم تا شوش واسه خرید!!!!


 
 
آسمان
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
 

آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق بالاتر است

دریغا که اگر عشق به کار میبودی،

هرگز ستمی در وجود نمی آمد

تا به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید افتد

آنگاه چشمان تو را بر بسته شمشیری در کفت میگذارد

هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه گاو آهن کنی

اینک

گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است

(مدایح بی صله) "احمد شاملو"

هر بار که میخونم باز هم به شوق می آم، هر بار، چقدر میتونه قدرتمند باشه سخن


 
 
پیغامی از گذشته
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
 

آبانماه 1381 خورشیدی – معبد چغازنبیل – خوزستان

-          آهای؟ کی هستی؟!!!!!!! آقای برهانی؟ آقای غانمی؟

سیاهی با صدای پت پت بم خفه برخورد پا با خاک رس به پیچ تاریک دیوار پایان آرامگاه سردابی شماره سه دوید.

چراغ قوه ام ته راهروی آرامگاه رو روشن کرد، سیاهی سر پیچ پنهان شده.

-          بیا بیرون!

مرد کوتاه قامت با تردید به وسط راهرو اومد. لباسی بلند تا سر زانو، درشت بافت و ضمخت به تن داره. نور چراغ رو روی صورتش انداختم به سرعت دو دستش رو جلوی صورتش گرفت و قدمی به عقب برداشت.

-          به نگهبانها گفتی اومدی اینجا یا بدون اجازه وارد اینجا شدی؟

چراغ رو پایینتر آوردم کم کم دستهاش رو کنار کشید. جوانی آفتاب سوخته با دو چشم درشت، نگاهی براق، موهای خرمایی تیره به نظرم بومی همینجاهاست.

چه نگاه عمیقی داره مثل انسانهای قدیمتر که با نگاهشون هم حرف میزدن، مثل مادر بزرگ و پدر بزرگ ها، چه بد که من قدیمی نیستم و معنی اش رو نمیفهمم...

انگار ترسیده، گناه نکرده که اومده اینجا نباید اینهمه سخت بگیرم.

-          ببین آقا، اینجا خطرناکه، آوار میریزه، میبینی که خیلی قدیمیه، ما داریم اینجا کار میکنیم و اگه چیزی جا به جا بشه تحقیقاتمون به هم میریزه.

فقط پلک میزنه، بهتره ظاهر یه باستانشناس راهنما رو به خودم بگیرم یکم بهش توضیح بدم و بگم بره دیگه.

-          با توجه به اجسادی که اینجا به دست اومده و حالت سردابی که داره ما فکر میکنیم که اینجا مقبره شاهان ایلامی بوده.

به نظرم نگاهش خیلی تحقیر آمیزه چه موقعیت بدی دارم. کاش توی زندگیم یکم روی معنی نگاه ها مطالعه کرده بودم.

-          اهل همین اطرافی؟ عربی؟ چرا هیچی نمیگی؟؟؟ حرف های منو میفهمی؟؟؟

باز هم فقط نگاه میکنه! انگار خیال نداره با من حرف بزنه! ‌دزدی چیزی نباشه؟؟

رفت به طرف سکوی کنار آرامگاه و جام ته دکمه ای سفالی رو که دیروز ازش نمونه میگرفتم برداشت.

-          نباید به اون دست میزدی! خوب، بعد که نگاش کردی بزار همونجا که بود، دیگه باید از اینجا بری!

جام رو توی دستش گرفت نگاه حق به جانبی به من کرد و با قدمهای مطمئن و سریع به پیچ آرامگاه چهارم پیچید.  نباید اونجا بره ته راهروی چهارم آوار ریخته. هم راه نداره و هم هر لحظه ممکنه بریزه.

-          آقا اون سفال رو نباید ببری جای دیگه من کدش رو گم میکنم، ضمنا اون طرف که میری خیلی خطرناکه...

اونقدر مطمئن به خودش راه میره که من مثل بچه های نق نقو شدم که دنبال مادرشون راه میرن و اسباب بازی ای رو میخوان، دارم میترسم کم کم فکر کنم باید برم و به نگهبانها خبر بدم.

به آرامگاه پنجم پیچید!!!! کجا پیچید؟‌؟؟؟ چطوری؟؟؟؟ راه نداره که؟؟؟؟

میدوم و ...

آوار نیست!

توی راهرویی که تازه کشف شده در حرکته و انتهای راهرو روشنایی میبینم!!!!!! دیوارهای این راهروی تازه پدیدار شده مملو از نقاشی های دیواری به رنگهای سیاه و سفید و قرمزه و چه زیباست. چطور اون آوار رو برداشته و به این راهرو راه پیدا کرده؟

-          تو اون آوار رو برداشتی؟ هنوز مستند نگاری نشده بود؟؟؟ دکتر گفته تو این کار رو بکنی؟

ایستاد و عاقلانه نگاهم کرد. گیج شدم. چرا این آدم اینقدر مطمئنه؟ چرا حرفی نمیزنه؟ نکنه کارشناسی باشه که برای این کار اومده؟ اون آوار رو هر کسی نمیتونست به این تمیزی پاک کنه؟ پس چرا هیچی نشنیدم؟

ته راهرو توی روشنی پیچید! قلبم داره میزنه اونجا چرا روشنه؟

در مرز روشنی قدم کند کردم فضای یک اتاق کوچک که با یک پیه سوز ایلامی ! روشن شده دو قفسه از نی های نیشکر! و چند سکوی خشتی تعدادی ظروف که انگار این مرد از صبح امروز از توی سردابها جمع کرده و اینجا آورده... بین دو قفسه نیین یک پرده از جنس گونی آویزونه که فضای پشتش رو که به نظر مثل یک صندوقخونه است پوشونده. توی قفسه های نیین لوحه های ریز و درشت و سالم ایلامی چیده شده...

-          تو اینجا کار میکنی؟

روی سکوی خشتی یک کتیبه ایلامی به خط میخی گذاشته شده، شاید قراره روی کتیبه ها کار کنه!!! حالا بهتر میدیدمش پوست ترک خورده گردن و دستهایش رو، موهای وزدار و خوشرنگش رو، چشمهای درشت قهوه ای رنگش رو... ته دلم نسبت به این همنوع کوچولوی سبزه ی ساکت، که به جز پت پت صدای پاهاش و پلک زدنهای متعجب و هراسانش چیزی ازش نمیدونم احساس محبت میکنم، به چیزی که میخواد بگه و نمیگه (درست مثل همین سفالها و اشیا که تو میدونی میخوان چیزی بهت بگن اما نمیگن) و نگاه غمگین و براقش مثل خرابه های خود چغازنبیل بوی کهنگی میده. لوح ایلامی رو از روی سکو برداشت و توی دست من گذشت! لوح هنوز خیس بود و انگار تازه!

-          من هنوز بلد نیستم ایلامی بخونم. من فقط اونها رو مرمت میکنم تا زبانشناسا بتونن بخوننشون.

خیلی ناباور و رنجیده نگاهم میکنه! یعنی کارشناس زبان ایلامیه؟

-          خوب میدونم که بهتره که آدم زبان رو بدونه و مرمت کنه اما هنوز نمیتونم.

چشمهاش رو جمع کرد و نگاهم کرد. نمیدونم چرا احساس شرمندگی میکنم!!!!

یک خنجر!‌ از همونهایی که مرمت میکردم اما تمیز و نو!!!

-          به این سالمی از کجا آوردیش؟؟

به طرف پرده رفت و با نگاهش دعوتم کرد برای رفتن به اون صندوقخونه که خیلی دلم میخواست بدونم توش چیه. تعدادی خمره بزرگ و شکم گنده توی خاک نشونده شده! مثل انبارهای ایلامی!!!! و توی قفسه ها تعداد زیادی خنجر های سالم تمیز!

وقتی برگشتم میبینم روی سکو نشسته، دستش رو به آرنجهاش تکیه داده و عمیقا در فکره.

دارم دچار وهم عجیبی میشم که اون یه انسان ایلامیه... این فکر به نظر خودم هم مسخره است اما نمیتونم از این خیال صرف نظر کنم.

-          اگه راجع به این شوشیناک چیزی میدونی به من میگی؟

این بار با شتاب خیره و گستاخ نگاهم کرد، پس به مقدسین اشاره کردم! یعنی...

    -          ما داریم درباره این شهر بزرگ و معبد تحقیق میکنیم و اونها رو از خاک خارج میکنیم تا هم محافظت کنیم و هم از اونها مطلع بشیم.

چشمهای درشتش پر از اشکه!!! ساکت شدم....

یعنی از اینکه ما شهرشون رو بیرون میکشیم ناراحته؟

-          ببین ما سعی میکنیم از اونها حفاظت کنیم...

نگاه مسخره ای بهم کرد انگار دارم کمی معنی نگاهش رو میفهمم.

-          خوب حق داری گاهی هم خوب حفاظت نمیکنیم! ولی میخواییم این کار رو بکنیم....

مشتی خاک رو توی دستش گرفت و بعد از جاش بلند شد و به سمت راهرو ها حرکت کرد. بوی اسید توی دماغم خورد. چطور تا حالا بوی اسید رو حس نمیکردم! این بوی اسیدی که از فضولات خفاش ها ناشی میشه همیشه فضای اینجا رو خفه میکرد چطور اینهمه وقت حسش نکرده بودم. بو اینقدر شدید شده که سرم گیج میره. باید خودمو به ورودی آرامگاه دوم برسونم...

 ...

صدای آقا سید و آقای رکنی رو توی خواب و بیداری می شنوم دلم میخواد چشمم رو باز کنم پلکم به سنگینی باز میشه.

آقا سید پرسید: خوب شدی؟ توی سرداب میری باید همیشه ماسک بزنی! اگه نه آدم حالش بد میشه.

توی خواب و بیداری فکر میکنم با یک مرد ایلامی دیدار کردم که از ما گله داشت، چیزی رو با خودم زمزمه میکنم:

"هر چیزی از گذشتگان که نتونی محافظت کنی میراث تو نیست"

چشمم رو بستم، دو تا چشم درشت قهوه ای در حالی که شاد بود توی ذهنم پلک زد.

 


 
 
پاسخ
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
 

 

 "گاهی میشود خودت را بررسی کنی خوب و بد، دلخواه و

نادلخواهت را پیدا کنی و یاد آوری کنی به خودت؟"

 

 ... میشود استاد!

که آزادم، آنقدر زیاد که گاهی به وحشی و به قول همکاری بیابانی بیشتر میمانم کسانی که دوستم دارند سعی میکنند به خودشان باور دهند که این رفتار ولنگار من مربوط به زندگی بیابان نشینی است اما خودم میدانم که از کودکی همین بودم، بی تلکف و بی قید و یک دنده، گاهی توی این دنیای شلوغ شبیه تخته پاره ای هستم که روی امواج تاب میخورم و به خروش و تلاش دریا بی تفاوت و بی خیال نگاه میکنم.

هنوز آنچه که میخواهم پیدا نکرده ام و باز هم با اینکه "دیگه دیر شده واسه پیدا کردن راه" چنین باور ندارم دنبال نوری هستم که باید بتابه و برای همین مدام این شاخه به اون شاخه میپرم و این رفتارم اطرافیام رو اذیت میکنه ولی خوب کی میگه من باید همیشه طوری باشم که دیگران بهم عادت کردن؟ هیچ چیز برایم راضی کننده نیست و فقط تازگی آن مدت کوتاهی برایم کنجکاوی دارد (تنوع طلب).

به هیچی (مطلقا هیچی) پابند نیستم هیچ عرفی قانونی (ریاضی، اخلاقی ...) حاضر نیستم ٢*٢ رو ۴ قبول کنم کدوم دو ؟ دو تا ریگ دو تا سنگ دو تا کوه دو تا کره خاکی دو تا کهکشان مسخره است کلا عدد مسخره است دنیا رو با اعداد نمیشه خوند.

قلمرو امکاناتم وسیعه محدودیتی ندارم فقط زمان، این زمان لعنتی که روزها و شبها یکم وقت کم میارم یا شاید باید سیاره بزرگتری رو برای فرود انتخاب میکردم.

چیزهای زیادی دلخواه و خوشحال کننده هستند برایم:

کوچ، بخصوص کوچ در دل طبیعت فقط برای نگاه کردن،

وزیدن باد،

باریدن باران هر طور که باشد نم نم و رگبار و حتی سیل، شاید این علاقه ام از نامم (الهه موکل بر آبهای روان) در من رسوخ کرده باشد.

رطوبت هوایی که بوی باران دارد،

لحظه های دیر گذر بعد از ظهر ها بخصوص پاییز برای تماشای غروب های دل انگیز،

دویدن سحر گاهی تا سر تپه برای رسیدن به لحظه تولد خورشید،

کارم رو هم دوست دارم،

سفال و سفالگری هم دوست دارم،

کاشتن هم کاری رویاییست مخصوصا اگر زود زود رشد کنن،

بافتن دوختن نقاشی و گاهی پختن رو هم دوست دارم،

کتاب مسافر کوچولوی سنت اگزوپری برایم حکم کتابی مقدس رو داره که عاشقانه دوستش دارم،

کارتون هم دوست دارم به ویژه کارخانه هیولاها،

کاغذ رنگی، اسمارتیز هر چی که رنگی رنگی باشه،

اکلیل و هر چی که برق بزنه،

گل و دشت و انصاف و روان نویس رنگی.... خیلی پراکنده شد، خوب پراکنده یادم میاد.

چیزهای زیادی نیست که ازشون بیزارم:

همیشه باور دارم که جهان آلوده شده و رو به نابودیست و انسان با به هم ریختن نظم طبیعت عامل این ویرانیست این بزرگترین آزردگی است و طبعا از شهر و شهر نشینی به عنوان نماد این حرکت ویرانگر و ناهمخوان با طبیعت بیزارم،

از هرزگی متنفرم،

از تظاهر هم خوشم نمیاد

و آدم وراج رو هم دوست ندارم،

دروغ رو هم بد میدونم اما راست گفتن و راست شنید هم کار دشواری است گاهی از عهده بر نمیایم.

نمیدونم که همه خوب و بدهام رو شناختم و یا اینجا آوردم و فراموش نکردم اما تا این اندازه است فهمم!

 


 
 
بد بینیم به بشر
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

به این حیوان عجیب نگاه کن!

بالنده به خود به خاطر داشتن عقل و شعور...

اشرف مخلوقات...

بشر...

نگاه کن!

 هیچ موجودی به اندازه بشر به خودش، به زمین، به آسمون و به دیگر جانداران ستم نکرده...

تنها موجودی که چکمه هایی ساخته برای لگد مال کردن همنوع خود،

برای پاهایی که حتی کمتر از چکمه ها عمر میکنن...

تنها موجودی که فکر نمیکنه وقتی کاری انجام میده...

درختها رو قطع میکنه و بعد در آلودگی هوایی که خودش بوجود آورده جون میکنه...

آبها رو آلوده میکنه و بعد برای بدست آوردن آب پاکیزه به هزاران نوع بدبختی می افته...

باز هم هست

باز هم هست

...

 

 

 

 

 


 
 
نقل قول
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
 

یکی میگفت:

"با همه آدمها که نمیخوای زیر یک سقف بری"

روحش شاد باید این حرف رو قاب طلا گرفت

*دوست خوبم فاخره نظری نوشت که باعث شد فکر کنم که چه عیب داره که بنویسم این جمله رو یک انسان جالب یک پزشک خوب (منوچهر خشنود) میگفت که مدتی است از میان ما رفته و من بسیار دوستش داشتم


 
 
نو روز
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩
 

نگاهی به انباری دلم میکنم اون گوشه کنار ها خیلی چیزها مونده و خاک میخوره باید بریزم دور یا اقلا خاکش رو بگیرم

نوروز میشه

 


 
 
امیرزاده
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
 

بی شک پیشتر از اینها هر نفس سرشار از غرور بودی!

ای امیرزاده کوچک!

وقتی دانه های عقیق گردنبندت را در لا‌به‌لای استخوانهای سینه ات جستجو میکردم صدای نفسهایت از سالهای گذشته به گوش من میرسید و عشق می آفرید.


 
 
یاد
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش که همیشه یادشه!


 
 
تقسیم عادلانه! یا تفهمیم عادلانه!
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

داشتم فکر میکردم که چه خودخواه و خود بینم!!!

زندگی برام دو قسمت میشه:

"دوست دارم و دوست ندارم"

خیلی به سختی کاری رو که دوست ندارم ممکنه انجام بدم مثل کارای اداری یا پوشیدن کفش زنونه توی مهمونی یا ....

و خیلی به ندرت ممکنه کاری که دوست دارم انجام ندم مثلا نباید برم زیر بارون چون ساعت سه شبه یا نباید از روی جدول بپرم چون سی سالم گذشته یا...

اما یکم که به خودم احترام گذاشتم دیدم خودخواهی نیست بی دلیل بودن باید ها و نباید های تلقین شدست!!!

راستش نمیفهمم چرا باید انجام یک کار اداری اینهمه مسخره باشه و اینهمه کاغذ و کاغذ بازی واسه چیه!...

نمیفهمم که چرا وقتی نمیتونم با کفش پاشنه دار زنونه راه برم باید اونو حتما توی مهمونی بپوشم و کفش اسپرت بده!...

نمیفهمم که چرا برای یک دختر بده که بدوه روی تپه یا بپره از روی جدول یا حتی از درخت بره بالا! (البته این مال چند سال پیشه الان درخت میشکنه)...

نمیفهمم که چرا ساعت سه شب بیرون رفتن کار بدیه وقتی از بارونی که داره میباره لذت میبری!...

خیلی چیزها رو که نمیفهمم نمیتونم قبول کنم نمیتونم دوست داشته باشم و نمیتونم انجام بدم!....


 
 
شهر نشین های امروز
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

چند سال پیش صبح زودی سر پل تجریش بودم و به چشم نوازی منظره مه کمرنگ اطراف کلکچال نگاه میکردم. بعد به آدما نگاه کردم که همه با عجله به هر طرف می‌رفتن. فکر کردم چقدر مضحک است که توی صورت رئیست نگاه کنی و بگی که "برای تماشای مه صبحگاهی روی کوه ایستادم و دیر رسیدم" احتمالا در اون صورت به نظر همه دیوونه میایی.

اونوقت بود که دقت کردم و دیدم اگه بخوای حقیقت رو نگاه کنی باید برعکس باشه! یعنی اونهایی که این منظره رو نگاه نکردن دیوونه هستن.

شاید آدمهای زندانی در اون چهار دیواری‌های ساختمانی زندگی رو گم کردن و دلهاشان در کش و قوس پیشرفت‌های دیوانه‌وار ظاهری پلاسیده شده. شاید هر کسی یک مه صبحگاهی نیاز داره که قطراتش رو روی صورتش حس کنه و بیدار بشه. من میگم بیداری چون فکر میکنم مردم شهر نشین خوابن...

ناگهان احساس کردم که از زرق و برق و آب و رنگ شهر بیزارم. دیدم انگار تنها چیزی که در شهر مهمه افزودن داراییه و انگار زندگی دشواری از رقابتی حریصانه ما رو در خود پیچونده.... من فکر میکنم (شاید هم درست فکر نکنم) حرص و ولع و نشناختن ذات خود، چنان مشکلاتی برای انسان به وجود آورده که مجبوره تمام روز و شب رو به دنبال حل این مشکلات بدوه.

در یک زندگی ماشینی انگار انسان دیگه کار نمی‌کنه و فقط وقت خودش رو می‌کشه. از شدت تهی، دلخوشی‌های باطلی برای خود دست و پا کرده و انگار همه چیز رو از یاد برده.

آدمهای بسیاری رو می‌شناسم که صبح تا غروب از چیزی لذت نمیبرن، حتی یک لحظه به یک پرنده، درخت، گل ... نگاه نمی‌کنن چون فرصت نمی‌کنن و چون فراموش کردن که میشه از تماشای این چیزهای ساده هم لذت برد. ولی در خونه‌شون دو تا یخچال کنار هم چیدند و یا حتما وسیله ای به نام سرخ کن در منزلشون هست....تمام خونه غرق در لوازم مختلف است و همیشه در حال تهیه قسط اون وسایل هستند و مدام در حال نالیدن از سختی زندگی. من واقعا نمی‌تونم اونها رو بفهمم و اونها هم منو!

به نظر من اونها دیوونه هستند و به نظر اونها من!

چشم‌هاشون هیچ چیز به من نمی‌گه. جز حسرت!!!

شادی‌ای که از وزیدن باد به درختا حاصل می‌شه، شوقی که از حس کردن رطوبت هوایی که بوی بارون داره به دل می‌آد، انتظار لحظات سخت گذر بعد از ظهر برای رسیدن غروب‌های دل انگیز یا دویدن سحرگاهی تا سر تپه برای رسیدن به لحظه تولد خورشید در دید اونها فقط کارها و چیزهاییه که می‌شه وقت دیگه ای انجام داد. به قول مسافر کوچولوی سنت اگزوپری هزار مسئله مهمتر از اون دارن! به نظر من مردم شهر نشین توان دلبستگی به اونچه لایق انسانه رو از یاد بردن.

نمیدونم اونچه که شادم می‌کنه افزودن نیست. بلکه بیشتر اشتیاقم دور کردن هر نوع تعلقه، به جز عشق. هر چیزی که آدم رو به جایی (نه حسی) بند می‌کنه.

گرفتن کارت ملی یا باز کردن یک حساب عابر بانک چقدر مهمتر از تماشای سایه و روشن های آب یک رودخونه در جریانه؟ شاید دیگه توی تمام عمر تو هرگز پیچ و تابهای رودخونه اون برق رو نداشته باشه...

نقد کردن یک چک پول چطوری واجب‌تر از رفتن زیر بارونیه که شاید فقط نیم ساعت بباره؟...

چطور خریدن یک لباس برای یک مهمونی می‌تونه وقت دیدن یک غروب با رنگ‌های شورانگیز رو بگیره که شاید در تمام عمرت همان یک بار باشه؟...

چیزی که جذابه مکانهای تجملی، مراکز خرید، و مدل مو، آرایش و لباس نیست یا از اون مهمونی‌هایی که مسابقات پز و زیبایین و همه در پایان خودشون برنده بودند و جایزه این بردن چیزی نبوده جز زمانی که از بین رفته و اندوه حسرت بر لباس و زیور دیگری.

واقعا نمیفهم! من واقعا نمیتونم شهر نشین های امروز رو بفهمم!


 
 
پرت افتاده
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

بعد از ٣۵٠٠ سال تن آسان شده ام!

گردی شیر آب را می‌گردانم و آب به آسانی، کلر زده، سرد یا گرم از آن سرازیر می‌شود

کلید برق را می‌زنم و اتاقم به راحتی با لامپ روشن می‌شود

خانه ام بزرگ تر و بزرگ تر شده و وسایلم بیشتر و بیشتر

مبل، میز، کمد، یخچال، گاز، قهوه جوش، کتری برقی، ماکرو ویو، تلفن، تلویزیون... هر کدام راحتی آفرین هزار سختی دوران کهن

کوچه ها و جاده هایم آسفالت شده و روی آن با ماشین یا پیاده به راحتی در حرکتم

برای داشتن ماست و شیر و نان و ... جز چند گامی تا بقالی و نانوایی و قصابی و ... زحمتی ندارم

لباسهای رنگین و متنوع را به راحتی از توی ویترین می‌پسندم و کمی بعد به تن می‌کنم

میبینی چقدر از همشهریانم پرت افتاده ام!

چقدر تمامی اینها برای همشهریان شهر ٣۵٠٠ ساله من دشوار بوده... مردم دور اونتاش تن آسان نبودند!

اما آیا اینک در  دوران تن آسایی آرامش روانم بیشتر است

چه کسی می‌داند که "زنده.گی" در کدام دوران بیشتر است؟

برای به دست آمدن این تن آسانی ها به ناچار چشم نوازی پهنه‌ی آسمان آبی و درختان سرسبز از برم رفته، جز دورنمایی از کوه، تکه هایی تار از آسمان و درختانی دود خورده در معابر، دیگر چیزی برایم باقی نمانده...

حس از هنرهایم رفته نقاشیهایم دیگر زنده نیستند، مجسمه هایم روح ندارد، بناهایم سرد و خالی به من دهن کجی می‌کنند و آوازهایم دیگر شوق و اشک کسی را بر نمی‌انگیزد! چرا که دیگر هرگز با تمام وجود چیزی را نیافریدم...

در تمامی این سالها داشتم تجارت می‌کردم معامله ای گرانقیمت، آسایش جان را با آسایش تن مبادله کرده ام.


 
 
جمجمه
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
 

وقتی بچه بودم جمجمه یک نماد ترسناک بود، نه فقط برای من برای بیشتر آدمها، توی کارتون ها شکل ساده ترسیم مرگ و ترس بود، روی وسایل نقش یک جمجمه به معنی این بود که به آن قسمت از آن شی نباید دست زد، روی یک بطری یا ظرف یعنی نباید آن را خورد، روی دیوار یعنی نباید نزدیک شد و خلاصه همه جا علامت نباید و نزدیک نشو و ترس و مرگ بود.

همیشه فکر میکردم با اینکه شاید دختر کم ترسی هستم اما وقتی جمجمه اول رو ببینم کمی ترس برم خواهد داشت اما وقتی اولین بار یک جمجمه رو توی دستم گرفتم تمام توهم های ساده ای که بچگی به من داده بودند از بین رفت، او نه تنها ترسناک نبود بلکه یک وجود غمگین، آرام، ناتوان، بخشنده، بی زبون و ساده بود.

اول سطح صیقلی و گرد یک جمجمه کرم رنگ به من هشدار داد که باید با یک دوست آشنا بشم! بعد کم کم حفره های ظریف چشم ها که من با ابزارهای کوچکم آن ها را از خاک خالی میکردم و تصور میکردم که میتوانست دو تا چشم در این حفره ها باشد ولی نیست. به صورت مورب اندکی عمیق تر به حفره مثلی بینی رسیدم که کمی از بین رفته بود و در نهایت تعدادی دندان و آرواره بالایی... بخش پایینی فک تا چند روز بعد به دست نیامد خیلی عمیق تر بود.

بعد روی چند گور دیگر کار کردم و باور کردم که معاشرت با آنها چه آرامبخش است. از خیلی چیزها آزادت میکند.

از حرص خوردن بیخود

از بدی و دشمنی

از کینه توزی و بدبینی

از مال اندوزی و طمع کردن

از نا مردی و دروغ گفتن و ....

از همه چیزهایی که وقتی فکر کنی دنیا چقدر بی ارزشه دیگه اونها رو انجام نمیدی!

باورت نمیشه که چه حس عجیبی از رها شدن و آزادی بهت میدن و با چشمان تو خالی و با زبان بی زبانی اینهمه حرف به آدم میزنند حرفهایی که هر چقدر هم سعدی و خیام بزنند به گوش آدم نمیرود، چقدر سبک میشوی وقتی به حرفهایشان گوش میدهی.

ناتوان به آدم نگاه میکنند به آدمی که توی چشم و بینی و فکشان را با ابزار بیرون میکشد و با کمال وقاحت اجازه هم نمیگیرد دستبند و گردنبند و دیگر اشیای نزدیکشان را بر میدارد.

بارها فکر کردم روزی چنین خواهیم شد! آنوقت الان برای 50 تومان بیشتر در تاکسی را میکوبیم! سر دیگران کلاه میگذاریم و حرص میخوریم!

نمی ارزد!

الان دیگر جمجمه برای من نماد ترس نیست بلکه نماد رهایی است


 
 
مرمت
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

بارها و بارها یک سفال یا یک کتیبه را که به صدها قطعه خرد شده بود بازسازی کردم وقتی دو لبه شکستگی به هم میخورد و دو تکه از یک شی قدیمی یکی میشود به خط اتصال آن دو نگاه میکنی و شوقی را که در دل حس میکنی آنقدر زیاد است که همیشه فکر میکردم یک روز از این شوق قلبم خواهد ایستاد.

اما تا امروز هرگز نتوانستم قطعات شکسته یک انسان رو مرمت کنم همیشه فکر میکردم اگه بتونم انسانها رو مرمت کنم میتونه چه شوق بزرگی به وجود بیاره اما فکر کنم  بیشتر از خوندن درسهای مرمت و باستانشناسی تخصص میخواد....


 


 
 
سفالگر کهن
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
 

صدای کلنگ پخش شد، صدای تو خالی، صدایی که میگه کلنگ رو آرامتر به خاک بکوب دختر نزدیک به یک شی هستی. این حس که میخوای چیزی رو از دل خاک بگیری آدم رو عاشق خاک میکنه، خاکی که امانت نگه میداره ولی میبخشه.

شکم صاف و صیقل خورده کوزه کوچک رو میبینم از احساس شوق سرشارم. تکه ای از بخش لبه شکسته و کمه اما قابل مرمته.

کف دستم میگیرم و نگاهش میکنم: کوزه از سفال نخودی شبیه گروه عطردان ها (گروهی سفال کوچک که شاید برای نگهداری بعضی روغنهای خوشبو یا مقدس یا برای نگهداری دارو استفاده میشدند) حدود ١۵ سانتیمتر ارتفاع داره و نسبتا سالمه با ظرافت ساخته شده و برای ساخن اون از چرخ سفالگری استفاده شده.

یک انسان ایلامی، یک سفالگر دوران ایلام بیشتر از ٣۵٠٠ سال پیش  این سفال رو ساخته شاید برای معبد، شاید برای عطر، برای یک داروی ارزشمند، شاید یک سفارش، شاید هم یکی از ١٠٠ سفالی بوده که سریع ساخته و شاید... کاش میدونستم اون لحظه به چی فکر میکرده! چی میخواسته! از این سفالی که ساخته راضی بوده یا نه! چه آرزویی داشته! کاش میتونستم حرکت دستش رو روی چرخ نگاه کنم! کاش اون بتونه منو ببینه، ببینه که سفالی رو که به هر دلیلی و برای هر کسی ساخته توی دستم اینجوری دو دستی و با عشق میگیرم... آهای سفالگر کهن راضی ای که دارم سفالت رو به آغوش میگیرم؟

 


 
 
خوشبخت تر از این...
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

از خورشید تا من انگار دنیا با خطوط  رنگین تقسیم شده،

ابتدا آبی آسمان و پاره پاره های ابر سفید و افشان های خاکستری مه آلود،

پایینتر مزارع نیشکر به شکل نوارهای سبز،

بعد واحه ی درختان نخل و  اکالیپتوسها و دشت سبز تیره و بته های چتری گرمسیری

و خاک نجیب و آفتاب خورده

و خرابه های شهر تاریخی هفت تپه

دوباره خاک، تا سر کتونی نرم و سرمه ای رنگ من

خوشبختی ساده و صمیمی! چه آرامش رضایت بخشی!

سبد پلاستیکی کنار من تنها نشانه از دنیای مثلا متمدنی است که در دوردست هاست

همانجایی که آدمهای متمدن مدام به جان هم میافتند به خاطر یه ذره خاک، یه ذره قدرت، یه ذره پول، یه ذره هر چی...

به آن نگاهی میاندازم:

متر فلزی کهنه، درفش، چراغ قوه، چسب قطره ای، فرچه، کیسه و برچسب و ...

تکه کاغذ مچاله در مشتم رو باز میکنم:

 "سه شنبه

١. مستند نگاری آوار شرقی مقبره

٢. شستن سفالهای روز دوشنبه

٣. وصالی جام ته دکمه ای کد ٧١٩

۴. عکاسی از مجموعه شماره ٢ گل نوشته ها"

 همین چند خط نوشته مرا به حرکت خواهد انداخت، لحظاتی پیشتر فکر میکردم هرگز از این خوشبختی چشم بر نمیدارم.

 

 :::مستند نگاری: همانچه که به دست آمده چه اشیا چه بنا چه آوار چه ... به شکل ترسیم و عکاسی ثبت میشه (در واقع صحنه موجود در حفاری مستند میشه):::


 
 
دوستانی از 3300 سال پیش، اهالی شهر اونتاش (چغازنبیل)
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

کنار دروازه شهر اونتاش(چغازنبیل) ایستاده ام و نگاه میکنم، غریبه نیستم اینجا!

اهل همینجام، شاید منم که تنها موندم و بقیه رفتن...

همه اهالی این شهر رو میشناسم، به تمام خانه ها وارد شدم توی بیشتر اونها روزها و روزها مهمون بودم، با تمام خشت های این خونه ها پیوند خوردم،‌ به اشیای خونه ها دست زدم، نامه هاشونو خوندم

و روزها و روزها اونها رو توی دستهام نوازش کردم، کاسه هاشون، جام هاشون،‌ کوزه هاشون، نوشته هاشون، اجاقها و پیکره ها ...

اهالی  این شهر به تازگی رفته اند، شاید رفته اند

به تازگی!

به مقیاس عمر نجومی و  3300  سال زمین ما 


 
 
قاصدک...
نویسنده : آناهیتا اولیایی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک...
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
مهدی اخوان ثالث